هر صبح
که از خواب بیدار می شوم
صبح بیست سال پیش است
صبح یکشنبه ی بیست سال پیش
که مرا ترک کردی
احتمالا بوی توتون می دادم
احتمالا بوی قهوه می دادی
هر صبح که بیدار می شوم
تو چمدان ات را بسته ای
و رفته ای
اما دیگر دوستت ندارم
رد انگشتهای تو بر پوست من
و قریب به یقین
رد انگشتهای دخانی من بر پوست تو
تا حالا پاک شده
و دنیا می تواند روز دیگری رو کند
و می تواند یکی دیگر از روزهای هفته باشد
چهارشنبه
یا حتا اگر بخواهم جاه طلب باشم
شنبه
می توانستم از تو بچه ای داشته باشم
با استخوان بندی و
چهره ی تو
و با قلب من.
شاید روزی در یک کتابفروشی ببینمت
این بار به جای تو کتابی انتخاب می کنم
که در آن از عشق
جنگ
کشف سیارات
و احتمال وجود آدم هایی در کرات دیگر
سخن رفته
این بار اگر تو را ببینم
تحسین ات می کنم
و از تو عبور می کنم
ترجیح می دهم
طوفانی ناغافل باشی
که در خیابان غافلگیرم می کند
زیبایی فوق تصوری
که یک بار می توانی شاهدش باشی
بعد سرگردان خیابانها شوی
مثل آدمی
که خدا را در لباس ملوان ها دیده
اما کسی باور نمی کند