مه بودم
هلالی و
لاغر
غرق در زیبایی ژرف خود
گرفتار اما در پوسته ای
با خط های فراوان
و چروکها
گرگی بی شکار
مه بودم
و فکر می کردم ماه هستم
دوار خاک و
کالبد پرنده دور
تقلای من
خط های ناخن
بر کمر کش کوه
کوهی در هایکویی
با هشت ناخن شکست خورده
زنی برای مردش گریه می کرد
مردی برای زن اش می مرد
من جنگجویی بودم
که نمی دانستم به کدام سو باید حمله ببرم
گرگ
خیز تا ماه کامل
در برکه ی کوچکی
سرمای دهان پرکن
کف
ریخت غمگین یکی شبح
سایه ای
گرگی که فکر می کرده مه است
مهی که فکر می کرده ماه
جنگجویی که حمله می برد به خودش
می خواهم مه جوان و قدیم
ماه جوان و قدیم را ببینم
آلبوم
عکسهایی
زخمهایی
الان می فهمم چرا
مسافر راههای کف دست بودم
سر در گریبانی
اینهمه سال شاید معجزه ای از گریبان
ماه کامل
با دهان گرم
باد و
دست را
حالا می فهمم
گرفتار در پوسته ای
تنگ
شب قدری
با این همه ستاره و ماه
پشت سیل بندی
لایه بر لایه بر لایه
نفس تنگ
آرزوی دیدن ترکهایی
در سیل بندی
شاید
در ایام پیری
در نخ ستاره ای بودی
بیاید
بنشیند
روی انگشت اشاره ات
یا ماه
به تو
لبخند بزند
با دهان هلالی
ندیدی
که ابری بزرگ از اینجا گذشتم
کاش فیلتر شکن قوی تری داشتم
می آمدم
دهانت را می بوسیدم
و می گفتم
بوی کاکائوی تلخ می دهی
سعی می کنم نامت را به خاطر بیاورم
اما تو
روزی از روزهای آبان
بله آبان بود
اگر اشتباه نکنم
نامت را هم با خودت بردی
الان
می خواهم نامت را به یاد بیاورم
اما
دکمه های روی کیبورد را گم می کنم
از پوست پیرم معذرت می خواهم
و دوباره می نشینم پشت پنجره
تا ابرها بیایند و دست به کار شوم
فیل ویران
لاک پشت ایمن
خرس های گرم
زیاد با هم نبودیم
نمی دانم بیشتر از خرس های پشمالو خوشت می آید
یا گربه های جیغ زن
یا
باید اینهارا به من می گفتی
هر روز چند تایی از این هارا برایت می فرستم
جوابی نمی گیرم
با این باغ وحش ناراحت
با این حیوانات بی بازدید
با این خرس پنجول کش چه کنم ؟
کلاسیک شده ام
و از باد صبا مدد می گیرم
می دانم همین روزهاست
سر از جاهای عجیب در آورم
امروز مغازه دار گفت
بت عیار نداریم
و با من
بیش از حد نیاز مهربان بود
کاروان را دوست دارم
می توانی با آن هر جا بروی
مثل حلزونی که خانه اش را بر دوش می کشد
اما سریع تر از حلزون
از این شهر تا شهر دیگر
هزار سال طول نمی کشد
می توانی
اهل هر شهری باشی
زیرتیرچراغ برقی پارکش کنی
در آن سیب زمینی سرخ کنی
و همانطور که داری سیب زمینی سرخ می کنی
فکر کنی به دختری
که وجود خارجی ندارد
و اگر تمام این شهر را زیر و رو کنی
واو به واوش را
پیداش نخواهی کرد
اما چه باک
در شهر دیگر می توانی
دوباره شانست را امتحان کنی
کاروان را دوست دارم
" راههایی که دیگر بند نمی آیند " را شیر کن
" این گرم که راه انداخته ای
در پیست های اسب سواری هم فاتح است
در فرمول یک هم "
سالهاست از خط پایان گذشته ای
و می خواهی سر از جایی در بیاوری
اگر خم شوی بر نقشه های جهان
با انگشت
نیست
کلاهها پرواز می کنند
دهانهادیگر درهای دو لته ای بی حاصل نیستند
بوسه ای در کف دست می گذاری
پر می دهی
تا بنشیند بر لبانی
که در نیم کره ی تاریک زمین الان خواب است
در کلبه ای
که بوی چوب
و شور دریا
خواب را دو مرحله عمیق تر می کند
در ایالتی
که صبح می توانی بیدار شوی
به کتابخانه ای بروی
داستانی بخوانی
از مردی
در شهری دور
و خوشحال باشی که آن مرد هستی
اما
اینجا
عزیزم
عاشقت شدم
چرا که جز تو انتخابی نداشتم
این قدر ابر بافتم
این قدر باد دسته کردم
در پیراهن های شاد تابستانی خزیدم
و کلاهی را
حتا یک سایه روی ابرو کشیدم
دنیا اما
خالی بود
پیاده روها از آدم ها
و آسمان از ستاره پر
اما من یک آدم نبودم
آدمی داشته باشم
و ستاره ای
من یک شبح لاغر بودم
و فخر می فروختم به چین و چروکهایم
و تندی که خط
انداخته بود به پیشانی ام
بعضی ها مرا
با یک قرمز در دور
اشتباه می گرفتند
یا ستاره ای که مال کسی ست
کسی که یادش رفته
انگشت دراز کند طرف ستاره اش
و بگوید ستاره ی من است
زیاد پیر بودم برای سن ام
و گریه بارها
چهره ی کسی را تار می کرد
که می توانست محبوبم باشد
احتمالش زیاد بود که محبوبم باشد
چاره ی دیگری نداشتم
گرگی هستم
که قسم خورده عاشق ماه باشد
می داند
هلال دهانش
و خون دیوانه اش
که می پاشد به دیوارها
ماه را شاید
ماه دور را شاید از آن دور بیاورد در دندانش بنشاند
دکمه هایت کار انگشتهای من است
و جزیره ای که خرکش شده تا چشمهایت
لبهای تنوری ات هم
و طنینی که پوست را گرم می کند
به دستکار خودم نگاه می کنم
و گریه امان نمی دهد بگویم: دوستت .......
در گام زنان و شانگهای قدم بزنیم
در گوش هم
گنجشککان پرگوی باغ باشیم
با دهانهای هلالی
در سر شانه هایم بکوشی
پوست تیره ای داشته باشی
و آتشی که من می آورم
سرخ پوستهای برزنتی را
حتا
برقصاند
جنینی باشم
که لگد می زند
و تو
به رگهای آبی ماه فکر کنی