این شانس را داشته ام که عاشق تو باشم

این شانس را

که از ماه تند

و دست گرم

و نان گرم خنده ی تو  بی نصیب نباشم

این شانس را داشته ام

که دهان گرم تو

یخهایی را  که  در تن من به فروردین می رسند

آب کند

تا گوش بخوابانم

و صدای دور

و نازک رودی نو پا را

در لایه ی سوم پوستم بشنوم

این شانس را داشته ام

 که اولین بوسه ی عاشقانه را بر لبهایت بگذارم

مثل پا گذاشتن اولین آدم

بر ماه

این شانس را داشته ام که عاشق تو باشم

زنم را داشته باشم

و هر هلال تازه را با تو

جشن گرفته باشم

در کافه ی کوچکی

آنجا که هلال های کهنه

عاشقان تازه

و معشوقه های کم سن را

مست می کند

 

این شانس را داشته ام  که صورتت را لمس کنم

مثل لمس کتابی نایاب

در قفسه ی کتابخانه ای  در یک شهر دور

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:7 توسط ماه گیر پیر |



این دهان را

باید به موقع اش بوسید  

پیش از آنکه در این عکس سیاه و سفید

غمگین

حتا سیب را هم نتوانی تلفظ کنی

این دهان را

باید به موقع بوسید 

پیش از آنکه

چهار پله پایین تر

گسلی لیز

سکندری بخورد

و قسمتی از سقف

سینه ات  را سنگین کند

باید خم شد بر این دهان

تا بیست سال بعد

که به عقب بر می گردی

زنی را ببینی

که در هایکوها

ماه بزرگ

رود مسافر

و آواره ای را

گرم می کند

 

این دهان را باید به موقع اش بوسید

تا

 

در شهری دور

کافه ایست

و صدای خوردن گیلاسها به گیلاسها  

همین مرا گرم می کند

این دهان را باید به موقع اش بوسید

پیش از گره کور پیشانی

پیش از آنکه

چروکهای ریز  همه جارا بر دارند

تمام صفحات این رمان  تازه را

و سیب هم نتواند

اخم ات را باز کند

این دهان را باید به موقع بوسید

تا در عکسی سیاه و سفید

دستت بر مطمئن ترین کمرگاه جهان

وببینی  نامی کوچک

چنان که در عکس هم هست

پوستت را

 از چروکها شسته است

باید این دهان را

این دهان تنگ را

 به موقع بوسید

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:57 توسط ماه گیر پیر |


 

 

لبهای مرا نمی توانی از لبهایت پاک کنی

یا زیر لایه ی ضخیمی از رژی تاریک

حبس کنی

پوستت را به قطرات بی باک آب بسپار

رد انگشتهای من  پاک  نمی شوند

مثل نقشهای نخستین

 آدمهای نخستین 

بر اندام تاریک غارها

 

در نور تند آفتاب

رد پاهای زنده

به جاده بر می گردند

 

بیهوده تلاش می کنی

طعم توت فرنگی های سال قبل

خون توت فرنگی های سال قبل

و آن هلال خندان

از من

مرد دیگری ساخته است

 

حتا اگر از آن مردی باشی

با لغزانی خطهایی مورب

از شانه ها

و دنده هایی  پنهان

 زیر لایه ی مهربانی از سنگ های اعماق

به آن ستاره ی دور

 نگاه که می کنی

می فهمی

در دوردستها

چشمهایی می درخشند

مثل سوسوی سیگار مردی تنها

در عمیق شب

ستاره ای دور

اما حتمی

 

قرار بود از تو پسری داشته باشم

نا مشروع

و زیبا

تو زن من هستی

حتا اگر زن من نباشی

 

زیر ناخنهایم هنوز چیزی از تو هست

در سوپ من هستی

در اسکناس مچاله ای که به راننده ی تاکسی می دهم

و در دردی  که تازه گی ها

می دود  زیر جناق سینه ام

و منتظر می ماند

تا پلکهایم گرم شوند

 

نه برگهای خزانی

نه این همه تن

در لباسهای زنده

نمی توانند

زنی با پوست ملایم گندم 

را از ذهن من پاک کنند

تو زن من هستی

به شوهرت هم بگو

بگو یک مرد دارم

که دیوانه  است

دیوانه ی من

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:58 توسط ماه گیر پیر |



در این روز راکد

با ابرهای جامد

و غباری

که یک پرده ی نازک _  این هوا _

بر شیشه ها مرده است

 پرده هارا کشیده ام

و به هیچ کس فکر نمی کنم

حتا به تو

که در یکی از غبارهای رایج اینجا 

تورا از دست دادم

هنوز  یادگاری از تو باید داشته باشم

اسم کوچکت را فراموش کرده ام

یادم است

فاصله ی ظریفی بین دندانهای پیشین ات بود

و سین را ثین تلفظ می کردی

هرگاه اسم مرا صدا می زدی

گردباد کوچکی در سینه ام

و دوار ظریفی

که از پوست خاک بر می خواست

در تنم می دوید

لباسم را چین و چروک بر می داشت

و جاده ای  از مسیرش خارج می شد

 

به تو حتا فکر نمی کنم

سعی می کنم فکر کنم

 به زنی در هایکوها

که فهمیده  در اسم مرداش

حرکت تازه ایست

بعد ازآن است که می داند

کاغذ های بسیاری را باید سیاه کند

 

به تو حتا فکر نمی کنم

در این نیم روز تعطیل

من

 و این زن  

که حتا از من

 تنهاتر است

سیگار می کشیم

به عشق های فرسوده مان فکر می کنیم

و لبهای دور آنها را

بر لبهای هم می بوسیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:36 توسط ماه گیر پیر |



 

اینجا

زنی از اضحاک و دموع

 می خواند

زبان چند بار

دندانهای ردیف  پیشین را کشف می کند

و کودکی من

بیست سال پیش

زیر بمباران

مشغول تماشای فیلمی وسترن است

آفتاب تیغ

و قطاری

بر ریل های لرزان

با واگن های پر

از آدمهای عرق کرده

و ریش های سه روزه

چیزی به ایستگاه نمانده است

خانه ی بغلی

زانو می زند

و گرد و خاک چشمهایم را می سوزاند

چیزی به پایان فیلم نمانده است

و اگر زخم دیگری بر پوستم

با تلاش ناخن

بکشم

تمام است

اینجا زنی می خواند

سینه ی من از سرب پر است

و از هوای سبک صبح

کف دستی بیشتر نمانده است

تلاش می کنم

قهرمان زنده بماند

گوش بر طرف چپم بگذار

رودخانه ای نازک

از صفحه ی مانیتورها می گذرد

و دریا

سرم هارا سنگین کرده است

خانه ی دیگری می خوابد

و قهرمان در غبار گم می شود

تا سالها بعد

زنی از اضحاک و دموع بخواند

تا من

چهره مهربان دشمنم را

به یاد بیاورم

و اصرار داشته باشم

پرده هارا کنار بزنم

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:54 توسط ماه گیر پیر |