باید بلند شوی
تا بفهمی
زمین می چرخد
دایره های خیس پراکنده
لیوانی به پهلو
تا الکل کشفی باشد
پر از ایالت ها و زنهای غمگین مهاجر
تا بفهمی
پایی که بر می داری
پایی که می گذاری دیگر نیست
تا آخرین خط بگذرد از گره گلو
بالاتر از موهای سفید رسته
برسینه
تا زنی با هلال دهانش
مرد اش را بر لبهای تو بیابد
زنی با پوستی تیره
با بوی تازه ی یک کتاب
کتاب رمان غمگینی
مثل چشمهای تنگ زنی
در آسیای دور
آدم زنی در هایکو ها داشته باشد
در لبخندش فانوس های کاغذی بسوزند
در گرمای چسبان هایکوها
اولین لایه ی مهربان آب
بر پوستت
و از کوزه ای بنوشی
که لبهای تو
اولین بوسه ی آن است
باید بلند شوی زمین بچرخد
تا زنی بالبهای هلالی
تا مردی باشی
که دکمه های کیبورد را ماهی می گیرد
و لبهای لغزان را دوست دارد
این خانه فقط کور
بتن ریخته
دیوار
محصور
شب آمیخته
آوار
این خانه بعید است دری داشته باشد
انگشت بکش بر ترک روده شده
ریخته در سقف
از مار
بی حاصل و گمراه
در سقف بخوان گرچه دروغست
تصویر
یکی
ماه
شاید این وهم اثری داشته باشد
دریای گرامی تپش آلوده و دور است
کبریت بگیران
بدوان بر تن دیوار
یک واگن از ریل فراری
با سایه بر این بوم بریز
با این تن توفان زده یک رود روان کن
شاید این واگن از ریل فراری
مارا دهد از ویل فراری
شاید بتواند
هرچند دروغین بتواند سفری داشته باشد
گفتند دروغ است
ابن و اب و روح القدس و هر چه از این دست
از وهم بپرهیز
این چاه اگر می رسد این بار
به گرگ است
پیرهن از پاره بپرداز
تکرار نکن
ـ این پیر پدر گشنه ی وهم است پسر کو ؟
یعقوب به در دوخته چشمی که سپید است
شاید این اب پسری داشته باشد
دستی برسانم به تو ای ماه که دوری
ای ماه کمی لاغر
اگر این خانه دری
خانه دری
خانه
دری داشته باشد
الان که الکل خالصم
دوستم بدار
الان که نیمه ی کامل لیوان
و بدر صورت تو
الان که دیوارها جایشان را با هم جا به جا می کنند
الان که الکل چار طاق
الکل چهار اطاق دارد
در یکی می خندی
در دیگری اسم گرم تری داری
در یکی بدر کامل
و در دیگری از یاد می روی
الان که ناخدایی خوش خلق ام
بر عرشه ی رمانی
از یک کشتی
با نقشه ی خردلی یک گنج
و گوشم از صدفهای دریایی غوغاست
الان که الکل خالصم
الکل
الان که در دستم نیمه ی کامل ماه
و هلال نازک لیوان
با لبم
الان که خنده ی کامل تو
گمراهم می کنم
در خطهای نا آگاه نقشه ای خردلی
الان
الان که دهانی گرم تر داری
دوستم بدار
پیش از آن که ته این بطر را در آورم
و گریه
خیمه در خراب زند
چاههای دهنی
دایره های لب پر
صدایی خش دار
سر
در چاه فرو ببر
در کلاهی
یادر یقه ی یار
که بوی شیر تازه می دهد
این گره آب برود
صدایی خنک
از ته چاه
بالا بیاید
انگشت بکشد بر پوستت
چیزی بگردد
در سینه
در این استخوان های نیم بند
دوایر
مچ بند
چاه گوشی تک افتاده
از زمینی به پهلو
این چاه به نفت برسد یا نرسد
ما همچنان در مانیتورها غایبیم
یوسف چند سنتی گران تر
چه فرقی می کند ؟
این چاه را پدرم کند
می گفت
استخوان سبک می کنیم
گلویی تازه
یوسف بالا می آوریم
این چاه را پنهان کن
دهان این چاه را بپوشان
بوی نفت
این اطراف را شلوغ می کند
صدا به صدا نمی رسد
و این گره در سینه
کور می شود
کور
مثل شبهای الان