باید بلند شوی
تا بفهمی
زمین می چرخد
دایره های خیس پراکنده
لیوانی به پهلو
تا الکل کشفی باشد
پر از ایالت ها و زنهای غمگین مهاجر
تا بفهمی
پایی که بر می داری
پایی که می گذاری دیگر نیست
تا آخرین خط بگذرد از گره گلو
بالاتر از موهای سفید رسته
برسینه
تا زنی با هلال دهانش
مرد اش را بر لبهای تو بیابد
زنی با پوستی تیره
با بوی تازه ی یک کتاب
کتاب رمان غمگینی
مثل چشمهای تنگ زنی
در آسیای دور
آدم زنی در هایکو ها داشته باشد
در لبخندش فانوس های کاغذی بسوزند
در گرمای چسبان هایکوها
اولین لایه ی مهربان آب
بر پوستت
و از کوزه ای بنوشی
که لبهای تو
اولین بوسه ی آن است
باید بلند شوی زمین بچرخد
تا زنی بالبهای هلالی
تا مردی باشی
که دکمه های کیبورد را ماهی می گیرد
و لبهای لغزان را دوست دارد