در این روز راکد

با ابرهای جامد

و غباری

که یک پرده ی نازک _  این هوا _

بر شیشه ها مرده است

 پرده هارا کشیده ام

و به هیچ کس فکر نمی کنم

حتا به تو

که در یکی از غبارهای رایج اینجا 

تورا از دست دادم

هنوز  یادگاری از تو باید داشته باشم

اسم کوچکت را فراموش کرده ام

یادم است

فاصله ی ظریفی بین دندانهای پیشین ات بود

و سین را ثین تلفظ می کردی

هرگاه اسم مرا صدا می زدی

گردباد کوچکی در سینه ام

و دوار ظریفی

که از پوست خاک بر می خواست

در تنم می دوید

لباسم را چین و چروک بر می داشت

و جاده ای  از مسیرش خارج می شد

 

به تو حتا فکر نمی کنم

سعی می کنم فکر کنم

 به زنی در هایکوها

که فهمیده  در اسم مرداش

حرکت تازه ایست

بعد ازآن است که می داند

کاغذ های بسیاری را باید سیاه کند

 

به تو حتا فکر نمی کنم

در این نیم روز تعطیل

من

 و این زن  

که حتا از من

 تنهاتر است

سیگار می کشیم

به عشق های فرسوده مان فکر می کنیم

و لبهای دور آنها را

بر لبهای هم می بوسیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:36 توسط ماه گیر پیر |