این شانس را داشته ام که عاشق تو باشم

این شانس را

که از ماه تند

و دست گرم

و نان گرم خنده ی تو  بی نصیب نباشم

این شانس را داشته ام

که دهان گرم تو

یخهایی را  که  در تن من به فروردین می رسند

آب کند

تا گوش بخوابانم

و صدای دور

و نازک رودی نو پا را

در لایه ی سوم پوستم بشنوم

این شانس را داشته ام

 که اولین بوسه ی عاشقانه را بر لبهایت بگذارم

مثل پا گذاشتن اولین آدم

بر ماه

این شانس را داشته ام که عاشق تو باشم

زنم را داشته باشم

و هر هلال تازه را با تو

جشن گرفته باشم

در کافه ی کوچکی

آنجا که هلال های کهنه

عاشقان تازه

و معشوقه های کم سن را

مست می کند

 

این شانس را داشته ام  که صورتت را لمس کنم

مثل لمس کتابی نایاب

در قفسه ی کتابخانه ای  در یک شهر دور

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 12:7 توسط ماه گیر پیر |