این شانس را داشته ام که عاشق تو باشم
این شانس را
که از ماه تند
و دست گرم
و نان گرم خنده ی تو بی نصیب نباشم
این شانس را داشته ام
که دهان گرم تو
یخهایی را که در تن من به فروردین می رسند
آب کند
تا گوش بخوابانم
و صدای دور
و نازک رودی نو پا را
در لایه ی سوم پوستم بشنوم
این شانس را داشته ام
که اولین بوسه ی عاشقانه را بر لبهایت بگذارم
مثل پا گذاشتن اولین آدم
بر ماه
این شانس را داشته ام که عاشق تو باشم
زنم را داشته باشم
و هر هلال تازه را با تو
جشن گرفته باشم
در کافه ی کوچکی
آنجا که هلال های کهنه
عاشقان تازه
و معشوقه های کم سن را
مست می کند
این شانس را داشته ام که صورتت را لمس کنم
مثل لمس کتابی نایاب
در قفسه ی کتابخانه ای در یک شهر دور