تا دردهایِ کهنه ام از سر بیفتد

تا جنگ هفتاد و دوملت ور بیفتد

من را بغل کن باز هم من را بغل کن

تا اتفاقی دیگر و بهتر بیفتد

من را بغل کن تا مگر این مردِ عاشق

کمتر به قصد کشت با خود در بیفتد

 تا چشمهای ِکاملِ ماه از فراسو

بر رودهای نازک و لاغر بیفتد

تو رعشه یِ گرمِ طلا در معدنی دور

تو گندمی تا بخت ما در زربیفتد

بي واهمه ناخن بكش برخاك ، برخون 

بر پوستم تا رد ده خنجر بيفتد 

 خود را به من تسلیم کن  تا کشف دیگر

تا اتفاقی تازه در بستر بیفتد

مجموعه  غزل " مصر و شكر " حسين شكربيگي

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۸ساعت 12:42 توسط ماه گیر پیر |