تا دردهایِ کهنه ام از سر بیفتد
تا جنگ هفتاد و دوملت ور بیفتد
من را بغل کن باز هم من را بغل کن
تا اتفاقی دیگر و بهتر بیفتد
من را بغل کن تا مگر این مردِ عاشق
کمتر به قصد کشت با خود در بیفتد
تا چشمهای ِکاملِ ماه از فراسو
بر رودهای نازک و لاغر بیفتد
تو رعشه یِ گرمِ طلا در معدنی دور
تو گندمی تا بخت ما در زربیفتد
بي واهمه ناخن بكش برخاك ، برخون
بر پوستم تا رد ده خنجر بيفتد
خود را به من تسلیم کن تا کشف دیگر
تا اتفاقی تازه در بستر بیفتد
مجموعه غزل " مصر و شكر " حسين شكربيگي